صورتم تا زیر چشمهایم کاملا پف کرده بود و به حدی اوضاعم افتضاح بود که حتیی خودم هم زمانی که در آیینه به صورتم نگاه میکردم گریه ام میگرفت .دچار عفونت شدید دندان شده بودم ؛ به دلیل وجود کیست عفونی در دهانم . به حدی لثه ام ورم داشت که دندان هایم انگار در دهنم ولو بودند. روی صندلی دندانپزشکی نشسته بودم و به دکتر گوش میدادم : «اگر عفونت خارج نشود ممکن است حتی به چشمانت آسیب جدی برسد و اگر در خون پخش شود دیگر که دیگر هیچ ، البته درد زیادی را باید تحمل کنی» تیغ بخیه را که دستش دیدم منصرف شدم، روی صندلی نیمخیز شدم ، هیچوقت اهل داد و بیداد نبودم البته الان توانش را هم نداشتم .دکتر جوان نگاهی به من انداخت و همانطور که وسایلش را آماده میکرد گفت:« من مثل همه ی بچه ها آرزوی دکتر شدن نداشتم فقط دلم میخواست در شغلی باشم که بتوانم به همه کمک کنم، همیشه دندان درد مرا خیلی آزار میداد چون عاشق شیرینی و شکلات بودم برای همین این کار را انتخاب کردم من در دانشکده همیشه بهترین دانشجو بودم . همین چند وقت پیش بچه ای آمد و کیست  عفونی داشت ولی با موفقیت کارش رو انجام دادم .»وقتی نشست روی صندلی چرخدار و به سمتم امد متوجه نشدم کی به حالت اولم برگشته ام.

 

داستان اعتماد :

وقتی من داستان دکتر را شنیدم چه اتفاقی برایم رخ داد ؟ که ناخواسته اماده ی جراحی دردناک شدم؟ اگر به جای این داستان این داستان یک حکایت از هزار و یکشب یا منظومه های داستانی دیگر را برایم بازگو میکرد قطعا حس شنگول و منگول که در حال فریب خوردن از گرگ هستند  به من دست میداد ولی او دقیقا بر عکس این کار را انجام داد او حس اعتماد را در من برانگیخت و باعث شد من آرام شوم و به او و کارش اعتماد کنم .

به قول پائولو کوئیلو:

قدرت قصه گویی دقیقا این است : ترمیم شکاف ها وقتی همه چیز فرو ریخته و نابود شده است .

 

الگو سازی مغز :

چند وقت پیش یک برنامه تلویزیونی استعداد یابی را تماشا میکردم . در میان کسانی که آن شب قرار بود اجرا داشته باشند دو اجرا برگزیده شد جالب اینجاست که هر دو اجرا یک وجه اشتراک داشتند؛ داستان سرایی . یکی از این شرکت کنندگان برگزیده در هنر شیشه سازی استاد بود ، او در حضورش روی صحنه  همزمان با ساخت قطعه مورد نظرش ، داستان چگونگی ورود شیشه سازی به صنعت و حتی اینکه چگونه خودش با این حرفه آشنا و به آن علاقه مند شده بود صحبت میکرد . قطعا اگر او فقط روی صحنه می آمد و یک قطعه شیشه ظریف و بسیار زیبا را بدون هیچ کلامی می ساخت شانس او در انتخاب شدن توسط داوران و مردم بسیار کمتر میبود . چیزی که در واقع جذابیت و اثر بخشی  داستان را زیاد میکند معنا دار کردن یک سری الگو توسط مغز است یا به معنی دقیق تر معنی بخشیدن به چیز هایی که حتی ممکن است وجود نداشته باشند . داستان ها به افراد در تجزبه کردن حس های جدید کمک میکنند . در داستان ها مفاهیم ذهنی به مفاهیم عینی تبدیل میشوند و این باعث درک  بیشتر خواننده خواهد شد

داستان چه میکند ؟ :

دکتر منیژه فیروزی،استادیار دانشگاه تهران، در مقاله ای راجع به اثرات نوروپسیکولوژیک داستان مطلب جالبی را بیان میکند:

روایت داستان تنها راهی است که قسمتهایی از مغز را فعال کند تا شنونده عقاید داستانی را در قسمتهایی از باورهای شخصی خودش بگنجاند. در پژوهشی نشان داده شد وقتی دوست یا فردی خوشایند داستانی را تعریف می کرد، افراد دو هفته بعد محتوای داستانی را به عنوان بخشی از باورها و عقاید خودشان تلقی می کردند. به عقیده پژوهشگران، داستان گویی تنها راهی است که بتوان عقایدی را در ذهن دیگران کاشت.

داستان در بستر یک معنا شکل میگیرد و خیلی بهتر از یک متن بدون قصه میتواند مفهوم و مقصود ما را منتقل کند و این میتواند فوق العاده باشد اینطورنیست؟

داستان سرایی تنها برای نویسندگان نیست بلکه اکثر افراد میتوانند از آن در شغل خود بهره ببرند . در سخنرانی های خسته کننده ی پر از کلمات دشوار گاهی پرداختن به یک داستان میتواند خستگی شنونده را از بین ببرد ، در یک تبلیغ تلویزیونی بجای بیخودی قافیه ساختن میتوان داستانی راجب سازندگان یک محصول بیان کرد و هزاران استفاده ی دیگر از داستان که قطعا مفید خواهد بود.

اگر قانع شده اید که داستان میتواند به شما کمک کند میتوانید از همین الان استفاده از آن را شروع کنید ، در ضمن اگر بحث استعداد برایتان مطرح است بهتر است جمله زیراز داستان سرای معروف کیندرا هال را بخوانید :

«داستان سرایی یکی از استعداد های ذاتی بشر است .»

مطالعه داستان:

فارغ از تمام کاربرد هایی که داستان سرایی میتواند داشته باشد باید در نظر داشته باشیم که مطالعه داستان، خود یکی از بزرگترین موهبت هاست .

هر داستان میتواند یک تجربه ی بزرگ برای انسان به شمار بیاید ، تجربیاتی که شاید اگر بخواهیم در زندگی روزمره آن ها را بیازماییم برایمان گران تمام شود ، تجربه ی زندگی در بطن یک شخصیت و در شرایط سخت و آسان میتواند بسیار لذت بخش و در عین حال آموزنده باشد .

خلاقیتی که اکثر انسان ها آن را مانند گنج دزدان دریایی که در جزیره ای پنهان شده و مثل یک صندوق پر از ایده ناب است میپندارند را داستان خواندن میتواند وسعت دهد . هرچه انسان بیشتر داستان بخواند وسعت دنیا در برابر چشمانش بیشتر خواهد شد .

                                                                   

مارک منسن در کتاب عشق کافی نیست راجب داستان اینگونه مینویسد:

من گمان میکنم داستان سرایی ، در هر شکلی اعم از فیلم ، گفتاری و نوشتاری ، محک خوبی است که انسان ها را وادار میکند فراتر از چارچوب تجارب محدودشان فکر کنند و دیدگاه های دیگر را هم در نظر بگیرند .